میآیم بیرون از خانه و باید دو کوچه را رد کنم تا برسم به آن جایی که باید. خیابانها آنقدر تاریک است که منصرف میشوم و برمیگردم به خانه.
دیوارهای خانهام دیگر سفید نیستند، گچش ریخته و پردهها چرکمرد شدهاند و همه چیز گویی دارد فرو میریزد.
خانه من اینجا نیست.
دیشب روی صحنه یک خانومی بازی میکرد که شصت سال را شیرین داشت. تک و تنها یک ساعت و نیم حرف زد و آواز خواند و ورجه وورجه کرد. میان همان آکاردئون نواختن و از در و بیدر حرف زدنهایش هم گفت که سرطان گرفته بود و در روزهای شیمی درمانی گاهی به مرگ راضی میشد که دیگر درد نکشد. کاف که کنار من نشسته بود، دست کرد توی کیفش. دیگر دیر شده بود و اشک ها رسیده بودند به یقه لباسش و حالا داشت سینهاش را خشک میکرد.
مامان کاف مثل بابای پرستو سرطان داشت و وقتی کاف فقط فقط پانزده سالش بود مرد. من اما با حرف هیچ بیماریای گریهام نمیگیرد، برای اینکه نمیدانم بابام دقیقا از چه بیماریای مرد. سرطان، آبسه، اشتباه دکترها وقتی که غده توی ریه را بیوپسی کردند و بعد مرخصش کردند تا آبسهي ترکیده پخش شود توی تمام بدن. راستش نمیدانم و خیلی هم فرقی نمیکند. مرگ خودش به اندازه کافی دردناک هست، نباید بیشتر از این انگشت را توی زخم چرخاند.
آن موقع که پرستو نوشت که از دیدن زوال بدن و مرگ عمیقا افسرده است، مثل صنم که بهم گفت: چند روزه تو مخمی!، پرستو هم توی مخم بود. راه که میرفتم تا برسم به مترو، تو مترو که مینشستم و حوصله کتاب خواندن نداشتم، مدام فکر میکردم بنویسم از مرگ نزدیک، از کاری که با زندگی آدم میکند.
حتی آن موقع که داشتم برای سال بابا مینوشتم به پرستو فکر میکردم که چند روزی بود پدرش را از دست داده بود. خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا ننویسم، آخر سر هم ننوشتم، از روی همون ترس همیشگی که: حالا مثلا اگه تو نوشتی چه کمکی به کی میکند؟ ننوشتم و پشیمانم که ننوشتم.
سعی میکنم بنویسم پرستو، که آمدی بیرون ببینی. همچنان نمیدانم چه کمکی به کی میکند، ولی این هم باشد روش من برای نگه داشتن آینه تا برگردی و خودت را درش نگاه کنی. مثل مسافران بیضایی.
یک. «اینجا همهچی خوب است و با وجود آنکه کار کردن در عراق همیشه آسان نیست خیلی خوشحالم که برگشتهام. به منطقه سبز، جایی که سیاستمداران ساکن هستند، اصلا دسترسی نیست. باید از خیلی قبلتر وقت ملاقات گرفت و کلی مدارک امنیتی پر کرد. مسیحیها هم اصلا حاضر نیستند با ژورنالیستها حرف بزنند آن قدر که میترسند. من خیلی امیدوار نیستم: در واقع دولتی وجود ندارد و تنها چیزی که وجود دارد ائتلافی حول منافع سیاسی-قبیلهای و مافیایی است. به نجف هم رفتم که پر از زائر ایرانی بود. اما در آن واحد، به نظر میرسد که نفرت از ایران چیزی است که عراقیها را بیش از هر چیز دیگری به یکدیگر متصل میکند. هیچ کدامشان، حتی کسانی که به مقتدی صدر رای میدهند، نمیخواهد «خودفروخته به ایرانیها» لقب بگیرد. اینجا کلی کالای ایرانی هست و عراقیها از همین عصبانی هستند. آنها اجناس ترک را که گرانتر هم هست، ترجیح میدهند. تهران حتی الکتریسیته و سوخت هم به عراق صادر میکند. این کشور همچنان برایم بسیار جذاب و شگفتانگیز است، آدم حس میکند که ژئوپلیتیک دارد جلوی چشمانش شکل میگیرد...راستی پیشاپیش سال نوی میلادیت مبارک.»
دو. «دیروز رفته بودم دارآباد، از یه جای بلندی ایستادم به نگاه کردن شهر، عین فیلم علمی تخیلیها...یه شهری تا گردن تو دود، انگار آب گرفته باشه شهر رو. یه مشت برج فقط از لای دود کلهشون زده بود بیرون. خورشید یه چیز کوتولهی سرخ بود از پشت دود. بعد بالا رو که نگاه میکردی دود یواش یواش کم رنگ میشد، با شیب خیلی ملایم خاکستری میشد آبی. کاملن آخرالزمان، عین تصویرای هالیوودی پایان جهان. بعدش هم همین رو میخواستم بگم، چون دود نمیذاشت خیابون ببینی هیچ تکونی هم نمیدیدی؛ نه آدم نه ماشین. فقط کله یه مشت برج وسط دود. خلاصه شما غربت رو سفت بچسب فعلن که شب یلدا دل خوش میخواد و ما نداریم...میدونم مال شما ناخوشتره از بیشتر ما. ولی لااقل زمین زیر پاتون سفته...».
امروز چهارشنبه است و در پاریس همچنان باران میبارد. یکی از گلدانهای پشت پنجره بعد از یک سال و اندی گل داده و قرار است امشب بلندترین شب سال باشد.
شب یلدای همگی مبارک.
عزیزم،
سینما پارادیزو یادت هست که دو روایت داشت؛ یکی کوتاه شده بود برای فستیوالی جایی که یادم نیست. اول اون کوتاه شده رو دیدیم که زیرنویس انگلیسی داشت. بعدش نسخهی کامل گیرمان آمد که زیرنویس نداشت و به ایتالیایی بود و نشستیم آن را هم تماشا کردیم. این یکی برای کنجکاوی بود که چه چیزهایی در اون یکی حذف شده که البته چیز چندان مهمی نبود. اما یادم هست که آلفردو داستانی در روایت طولانیتر فیلم برای توتو تعریف میکرد طبعا به ایتالیایی که ما داشتیم از کنجکاوی میمردیم بفهمیم قضیه چیست و بالاخره یادم نیست از کجا فهمیدیم داستان دختر پادشاه و از این ماجراها بوده. یا کسی که به عاشق میگوید نمی دانم صد روز باید جلو پنجره اش بماند و او نودو نه روز میماند در باد و باران و سرما و پنجرهی معشوق نگاه میکند و روز آخر را به انتها نمیرساند و میرود. فیلم رو هم یه آقای ارمنی که برای آذر نفیسی فیلم میآورد برایمان آورد که اسمش یادم رفته اما در واقع جزو دوستان شده بود و در مهمونیهای آذر هم همیشه میآمد.
اما آوینیون. سالهای آخر دبیرستان بودم انگار که سریالی تلویزیون نشون میداد به اسم دختری از آوینیون. یک جور داستان پریان مدرن بود. هیچ چیزی از اون سریال یادم نیست جز اینکه دختر بسیار زیبا بود و شهر بسیار زیبا بود و یک آقای خیلی متشخص و خوش قیافه. همین هم کافی است. خاطرات رو آدم دستچین میکنه گاه تکههای خوبش رو و گاه تکههای بدش رو و گاه هم تکههایی که اصلا نبوده اما برای آدم هست.
و من هنوز تو رو تماشا میکنم و هنوز هم چشمهام برق میزنه . این رو هم یادم مونده که فیلم کارمن رو قبل از اینکه دبستان بری خونه شه شه دیدیم. اون موقع هنوز ویدیو نداشتیم. تلویزیونمون یه بیست اینچ سیاه سفید بود. کارمن سورا بود. اونجا هم یادمه که وقتی کارگردانه میره توی سالن تمرین، کارمن اونجاست و داره میرقصه. اونجا هم گفتی: «خیال میکنه» و همه حیرت کردند. اعتراف کنم که چند ثانیهی اول متوجه این قضیه نشده بودم. اون موقع هم حتما چشمهام برق زد. حالا هم میزنه وقتی که نوشتههات رو میخونم. تو خیلی خوب مینویسی و باید مرتب بنویسی. این هم از نصایح مادرانه در این لحظه در صبح عاشورا که صدای نوحه از حسینیهی روبهروی خونه میاد و کمی دیگر صدای تقویتشدهی دهل هم خواهد آمد مثل دو سه روز گذشته و هر قدر هم صداهای توی خونه بلند باشه در جسم خونه در تمام سلولهای دیوارها و هوا نفوذ میکنه و دم پنجره که میری دو صف دو طرف خیابان میروند، سی چهل نفر و وسط خیابان خالی است و ماشینها نمیتوانند بروند و به جایش باندهای عظیم روی چرخ میروند و جوونهای ژل زده و موسیخسیخی سیاهپوش و چندتا بچه زنجیرکی میزنند و نیمنگاهی به دخترکان تماشاچی و تا نیمههای شب... و زنها و مردها و بچهها پیاده یا با ماشینهای درست و حسابی سرتاسر شهر قابلمه به دست به دنبال نذری صف میکشند و هر راهبندانی امروز مال همین ماشینهاست.
گفته بودم بابام هم مامانم رو ساری توی عاشورا دید و بعد رفت خواستگاری؟ بابا البته افسر بود و سینه نمیزد و مامانم هم تماشاچی بود. آن روز هم جزو یکی دو روزی در سال بود که بابابزرگ اجازه میداد دخترهاش برن توی خیابون بیاینکه برای مدرسه رفتن باشد یا خرید. و بابا نام و نشونیش رو هم از آشنای مشترکی که همراهش بود گرفت و اون روز که به خواستگاریش رفت مامانم هیجده نوزده سالش بود گمانم و در دفتر خاطراتش از نگرانی مبهمی نوشت که با دیدن خواستگارش به دلش افتاده بود که این کیست و چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود. راجع به قدش که خیلی بلند نبود و دماغش که کوفتهای بود و صورتش که پف داشت هم نوشته بود. مامانم مینوشت، می دونی، بیشتر خاطرات و ثبت وقایع روز بود در دفتر خاطراتش و گاهی هم تکههای رمانتیک. شعرهاش رو در دفتر جداگونهای مینوشت. نمیدانم به کسی نشون میداد یا نه. به بابا که حتما نه که معتقد بود او خیالاتی است و هنوز که هنوز است نه اهل فیلم دیدن است نه داستان خواندن و حتما وقتی سالهای آخر دبیرستان من هم شعر نوشتن را به خیال خودم شروع کردم و برای خودنمایی یک بار شعر سهراب سپهری رو به اسم شعر خودم براش خوندم که گفت باز این یک وزنی چیزی دارد، بله حتما گفته این هم مثل مادرش خیالاتی است هر چند که مرده بود پیش از اینکه من خواندن و نوشتن یاد بگیرم و نمیشد خیالاتی بودنم را به گردن تأثیر او بیندازد.
اما تبعات هر مرگی از جمله این است که نامحرمها خصوصیترین چیزهات رو خواهند دید و من تا سالها دفتر خاطرات مامان و شعرهاش و رمان نیمهتمامش که چیزی در مایه جواد فاضل بود البته ناشیانهتر داشتم و میخوندم، با احساس گناه البته که شاید نمیخواست چشمی به آنها بیفتد. عجیبه اما با مرگ هر کس اول از همه این به ذهنم میاد، قبل از هر چیز. آدمهایی که میریزند توی خانهات و سرک میکشند به هرجا وقتی که تو دیگر نیستی. شلختگیها و کثیفیهای پنهان دیگر پنهان نمیمانند. یادم هست با مرگ هادی غبرایی و زنش در جاده بیش از هر داغ و حسرتی و پیش از درک کامل این فاجعه، همهاش فکر میکردم حالا همه توی خانهشان هستند و همه چیز به قول قدیمیها بر آفتاب میافتد. هرچند هیچ وقت خیلیهامان از خلوتمان مطمئن نبودهایم و دستهای نامحرم و چشمهای نامحرم روی سرمون مثل ارواح پلشت بال بال می زدهاند.
راستی باربد میگه اول بلنده رو دیدیم . شایدم من اشتباه می کنم، حافظه نیست که...
مامانجی،
امروز روز آخرمان بود در اوینیون. شهری قشنگ که در قلبش کاخی هست که چندین پاپ دور از واتیکان و رم در آن زیستهاند و سال به سال به برجها و اتاقهایش افزوده شده. سفر خوب است، اما من امروز صبح یاد داستانی افتادم و دلم تنگتر شد. یادم میآید چهارم دبستان که بودم بالاخره ویدئودار شدیم. همان ماههای اول بود که سینما پارادیزو را نمیدانم کدام یک ازآقا فیلمیها به دستمان رساند. اول تو و بابا فیلم را دیدید و بعد تصمیم گرفتید که من هم فیلم را ببینم. تو نشسته بودی کنارم وقتی که سالواتوره بعد از سالها برمیگردد به زادگاهش و از دور دختری را میبیند که سالها پیش عاشقش بوده، همانطور که آخرین بار هم را دیده بودند. من گفتم: دخترشه! داشتی نگاهم میکردی و منتظر بودی که بفهمم. من برق خوشحالی را در چشمانت دیدم.
اینجا باز زمستان است و خستگی هر چه قدر هم که بخوابی رخت نمیبندد. سینما پارادیزو امروز صبح در من بود وقتی که بیدار شدم. زمان. این زمان که می گذرد، که گذشت....دخترک نه ساله نمیدانست که با کش آمدن سالها و سفر، تازه میبیند که چرا سینما پارادیزو غمانگیز است. غمی که ربطی به عشقی ناکام ندارد.
حواستان هست که زمان دارد میگذرد؟
سرم دوباره درد میکند و باز راه که میروم زمین زیر پایم موج بر میدارد. اما غر نزنم. این روزها که میگذرد دیگر حوصله جادو هم ندارم. یعنی باز لحظاتی هست که با خودم میگویم میشود که به معجزه امید داشت و در نهایت این گره کور باز میشود، و بعد سراسر آبشار آفتاب است از میان ابر، به همین باسمهای که گفتم.
بعد فکر میکنم کجا رفت آن نگاهی که در یخترین لحظات میگشت دنبال نخ نامرئی بین اتفاقات پراکنده این شهر ابری و آن شهر ابریتر. مثل آن شب ساکن و سنگین رُم وقتیکه در خیابان راه میرفتم و با کوچکترین صدایی که میتوانستم حرف میزدم جوری که کسی جز خودم نمیشنید و رم شبی به آن سنگینی ندیده بود. نه، دیگر حتی حوصله جادو را هم ندارم.
ساعت چهار صبح بود، روزهای آخر تیرماه. میم پرسید هنوز هم بغضت میگیرد. آره، از پرسه زدن در خانه هم گریهام میگرفت. هر کسی را هم که دیدم بغضم گرفت؛ شیرین را که لیلای دو سالهاش در آستانه در ظاهر شد، پسرخالههای دور که از روزهای شلوغ میگفتند؛ اولین بار که از بلوارکشاورز، میدان ولیعصر، هفت تیر هم رد شدم نفسم بالا نمیآمد. هیچ کداممان، نه من و نه این شهر مثل سابق نبودیم.
بعد خوابیده بودیم سه تایی روی تخت دو نفره مامان. میگفتی از رابطهات که داشت به انتها میرسید. من گفتم، بعد مامان گفت. بعد تو گفتی: چه خوبه که الان هستی و چه قدر بده بعد که میری. هنوز تصویر سه تایمان را میبینم، از بالا، که خوابیدهایم کج و معوج در تخت دو نفره مامان و ساعت چهار صبح است. بعد هم آن عصر دمِ پاییز خیابان ولیعصر که مامان رفته بود از تواضع خرید کند و من و تو نشسته بودیم توی ماشین و تو گفتی: هیچ وقت به من نگفتی که چه شد. و من گفتم، از روزهایی که شمردم، از خون ریزی صبح سرد زمستانی. و تو گفتی: عجب.
شهریورماه، تهران
وسط تابستان بود، نزدیکیهای آخرش. زمانش درست یادم نیست؛ چون وقتی جایی زندگی میکنی که سر تا ته تابستان گاهی چند هفته بیشتر نیست، دیگر خیلی کاری به تقویم نداری. شنا کرده بودم در دریاچهای که حس چایی میداد، بس که جلبک داشت و برگ و سبز بود. بعد هم آمدم دراز کشیدم آن کنار، روی چمنها و چشمانم را بستم. خانوم جوان در گوشم میخواند:
«انگار داری به یک زبان مرده حرف می زنی
اصلا شبیه خودت نیستی
چه زمانی بود که همه چیز معنایش را از دست داد؟»
همانجا بود که متوجه شدم چه شده، چیزی بوده و بعد لحظهای دیگر نبوده.
بعد از آن شروع شد ماههایی که احساس میکردم دارم فرو میروم، اصلا پرتاب میشوم به قعر آبی تاریک. اما جایی بود در آن یک سال و اندی که در این سقوط دستم خورد به کف زمین و برگشتم بالا. چند هفتهای است میبینم که دارم بر میگردم بالا، وقتش را نمیدانم. اما حالا که کمکم دارم بر میگردم به سطح آب میبینم که جایی در این یک سال و اندی دستم را زدهام به کف و برگشتهام به سمت بالا.
نشستم در میدانِ کنار کانال. اولین عصر پاییزی در پاریس، اما گویی تابستان آمده تا نفس آخرش را بکشد و بعد برود. دو مرد و یک زن با چهار بچه نزدیک ما نشستهاند و بچههای طلاییشان از سر و کله هم بالا میروند. من همه را نگاه میکنم. بعد سر و کله شهردار پاریس پیدا میشود که گویی آمده در ضیافتی در تالار نزدیک ما شرکت کند.
ا. میگوید: «نگاهش کن. چه قدر برنزه شده!» شهردار با زنهای موطلایی آفتابسوخته روبوسی میکند و با کت و شلوار سرمهایش غیب میشود.
همهاش مثل یک خواب است، از اکباتان کنده شدهام و در قلب پاریس فرود آمدهام، دلیلش را نمیدانم و لحظاتم به دور کردن این سوال از ذهن میگذرد و فقط باز راه میروم.
صبح اول گوشم پر است از تکرار این جملات:
تنها، بر سر خاکسترهایمان
در اعتدال کامل
ریههایم گریه میکنند
قلبم رهاست
صدایت محو میشود
از افکارم
آزادیم را
اهلی خواهم کرد
ا. میگوید: «هیچ وقت نفهمیدم فقط موسیقی گوش میکنی و یا سعی میکنی یک پیغامی برسانی».
میم میگوید: «مطمئن بودم خداحافظی نمیکنی».
زمانیکه گربه سیاه با قدمهای آرامش از جلویمان رد شد تا انور ابراهیم «لیلا در سرزمین چرخِفلک» را بزند و من هم از ابتدا همان را آرزو کردم و باید که آخرین قطعهای باشد که مینوازد، مقابل «توپکاپی» و در میان درختان سر به فلککشیده و باد میان برگها.
چیزی نمانده که درست شود و چیزی نمانده که درست نشود.
گاهی لغزیدن یک قطره عرق از پشت گردن خیلی چیزها را به یاد آدم میآورد. مثلا آن ساعت سه عصر مردادماه، اتوبان شهید بابایی، شیرین را، کسی را که دوستش میداشتم و او دوستم نداشت، هیچ کس را دوست نداشت و من نمیخواستم باور کنم. میخواستم آویزان بمانم به آن یقین که میشود کاری کرد، میشود برش گرداند. بلد نبودم طور دیگری روزهایم را سپری کنم.
امروز فهمیدم که هشت سال از آن روزها میگذرد. لیلا، دخترِ شیرین هم دو سال دارد و من هنوز ندیدهامش. میدانم که دوستداشتنیترین است.