05 juin 2011

شانزدهم خرداد

باباجی، 

یازده سال گذشت. گویی مرگ هم مثل عشق، زمان را نامفهوم می کند. روزها و هفته‌های اول با انگشتانم مدام به فارسی تایپ می‌کردم: من دارم می‌میرم. چند روز گذشت تا به خودم بیایم و ببینم که شده عادت لحظه‌هایم؟ بعد یادم آمد روزی در بیمارستان را که من و مامان پیشت بودیم، چشمانت را باز کردی و گفتی: «من دارم می میرم؟» نه، هیچ کداممان فکر نمی‌کردیم که داری می‌میری. حتی دو روز قبل از این که به کمای سه روزه‌ات فرو بروی، همه می‌گفتند که جانی دوباره گرفته‌ای. چشمانت برق می زدند. بعدها فهمیدم که اسمش بوده «خانه روشن کردن».

داشتم می‌گفتم، یعنی سعی می‌کردم یادم بیاید روزهای این سالها چگونه گذشت. بعدها می‌گشتم به دنبال اجزایت در آدمها، در تاکسی، در خیابان، در میدان ونک، به دنبال دستانت، انگشتانت، نگاهت، موهایت. می‌دانی گاهی باربد مرا یاد تو می‌اندازد، گاهی هم کسی هست که بگوید که نگاه من تو را به یادش می‌آورد. من جدیشان نمی‌گیرم. حتی اگر همین الان چشمانم را ببندم یادم می‌آید که چگونه پا روی پا می‌انداختی و دستت را ستون سر می‌کردی. خنده‌هایت را هم یادم می‌آید، وقتی که جلوی تلویزیون روی آن بالشت مخمل قرمز روی زمین می‌نشستی و خنده از ته گلویت قُل قُل می‌کرد و ما از خنده‌ی تو خنده‌مان می‌گرفت. 
اشک‌هایت هم از همه‌مان زودتر سرازیر می‌شد، من و باربد هم بدجنس‌ترین بودیم و وقتی گریه می‌کردی، از راه دور به سویت توپ پرتاب می‌کردیم. 

از همان روز که حرفهای آزاده از بهترین روزی را که با پدرش گذرانده گوش کردم، دارم سعی می کنم، هر لحظه، که یادم بیاید بهترین خاطره من با تو چه بود. شاید آن روزی که از جلسه پنج شنبه‌های کارنامه برگشتیم خانه و تو به من گفتی، یا من به تو گفتم، که چه قدر دوستت دارم، از این که هستی و گفتم که جور دیگری می‌بینمت، و چه قدر دوستت دارم. تو گفتی یا که من گفتم، یادم نیست. 

م پرسید که آیا این روزها با این سیل خبرهای بد، با خودم نمی‌گویم که چه خوب که نیستی؟ می دانم سالهای سیاه کم ندیده بودی. وقتی که خاکت کردیم، در وسایلت دفتر خاطراتی پیدا کردیم از این دفترهای شصت برگ با جلد آبی. از خوابهایت نوشته بودی، بازار ماهی‌ای در شمال که به جای ماهی، جنازه می‌فروختند. سالش ۶۲ بود یا ۶۱.
 
من هم صبحی که تو رفتی خوابت را دیده بودم، حتی روزی که به کما رفتی خوابت را دیده بودم که برگشته بودی به خانه، و یادم آمده بود که چه قدر جایت در خانه خالی بود. مامان را تلفن ساعت شش صبح بیدار کرده بود، جلال بایرام شب پیشت مانده بود و زنگ زده بود که «خانم طاهری! بیایید بیمارستان. هوشنگ حالش بد شده». و من خوابیدم. همان وقت هم بود که خوابت را دیدم که برگشته بودی. بعد هر چه موبایل مامان را گرفتم جواب نداد. بالاخره که جواب داد گریه می‌کرد. گفت که به کما رفته‌ای، که دیگر کاری از دستش بر نمی‌آید. من هم گریه کردم، پاهایم می‎لرزید، باربد را بیدار کردم. باربد آرام بود، من نبودم. وقتی از در سمت چپ تاکسی پیاده شدم، صدای بوق اتوبوس را که سعی می‌کرد به من نخورد، اصلا نشنیدم. بعد شد آن سه روز طولانی آخر بهار: جمعه، شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه ۱۶خرداد که دیگر همه چیز تمام شد. 

باز دوباره سر نخ را گم کردم. باباجی! من ۲۵ خرداد نبودم، روزهای دیگر را هم نبودم و ندیدم.  برای چهلم ندا بود که به بهشت زهرا رفتم، و چه خوب شد که رفتم. اما بزرگترین آرزویم این بود که تو ۲۵ خرداد، ۲۷ خرداد، ۲۸ خرداد را دیده بودی. می توانم تصورت کنم با آن برق چشمانت که در چشمان هیچ کس دیگر، یعنی هیچ کس دیگر ندیدم، که به آن خیل بی‌پایان نگاه می‌کنی و به خودتان، به خودمان، می‌بالی. شاید اصلا یکی از همان‌ها می‌شدی که از پلی، حفاظ اتوبانی، میله‌ای بالا می‌روند تا ببینند انتهای جمعیت کجاست. حتما گریه می‌کردی آن شبی که سهراب را خاک کردند و همه شهرک آپادانا از سر نگهبانی تا دمِ ورودی بلوکشان، شمع بود. و ساکت نمی‌ماندی، هیچ وقت، و می‌نوشتی همه این روزها را، برای آن‌که یادمان نرود. 

از زمانی که شروع کردم به نوشتن به خیلی روزها فکر کردم. به روزهای بد، به روزهای خوب. به این که اگر بودی و می آمدی پاریس با هم چه‌ها که نمی‌کردیم. مطمئنم که عاشق این کافه کوچک توی کوچه‌ام می شدی، «پیش گَبی»، و صاحبش که ارمنی است و از خوش اخلاقی لنگه ندارد و تک و تنها به تمام کوچه جان می‌دهد وقتی که یک ماه مانده به کریسمس کاج بزرگش را علم می‌کند و هر سال هم گلوله‌های قرمز و نقره‌ایش بیشتر می‌شود. تکه‌ای از تو را «پیش گبی» پیدا کردم: عشقت به زندگی، تلاش همیشگیت برای رنگ دادن به روزهای خاکستری. 

این روزها تنها چیزی که آرامم می‌کند راه رفتن است. از دفتر که بیرون می‌زنم یک ساعتی راه می روم و فکر می‌کنم به این که دیگر چه‌هاست که باید بنویسم. یادت می آید روزی را که جلوی بلوک پانزده غافلگیرت کردم؟  کتابت را دستت گرفته بودی و راه می‌رفتی و اصلا نفهمیده بودی که از جلوی بلوکمان رد شده‌ای. می‌دانی من عاشق این بودم که از من تعریف کنی. توی سر چه کسی زدی وقتی از او پرسیدی که جنگ و صلح را خوانده است و آن بخت برگشته گفته بود نه؟ تو هم گفته بودی دختر من در فلان سالگی این کتاب را خوانده، برو و هر وقت خواندی برگرد پیش من. یا وقتی که تنها باری که با شما، پسرها و مردها به دریا رفتم و با باربد و بقیه پسرها مسابقه شنا دادم و برنده شدم، چشمانت چه قدر برق می‌زد.

باباجی یادم می‌آید که یک بار به مامان گفتم که تو خیلی خسته بودی و برای همین به این راحتی وا دادی. یادت می‌آید که از مراسم ختم بابای نازنین که برمی‌گشتیم، تو نشسته بودی پیش من، پشت ماشین، و سرت را تکیه داده بودی به پشتی صندلی؟ گفتی که خسته‌ای. خسته بودی، خسته‌ات کرده بودند. سعی می‌کنم که به این فکر نکنم که هر انسان حادثه‌ای است، و تو حادثه‌ای بودی بس فرخنده و لهت کردند. با تهدیدها، کشمکش‌ها، بازجویی‌ها، تلفن‌ها، کشتن‌ها، حلق‌آویزکردن‌ها. 

جایت خالی است. هر وقت که موسیقی خوبی می‌شنوم دلم می‌خواست تو هم می‌بودی و می‌شنیدی. هر وقت فیلم خوبی می‌بینم باز همین است. مطمئنم که با من هم‌نظر می‌بودی که یوسا غول است، با من هم‌نظر می بودی که «زندگی دیگران» شاهکار است، مطمئنم از مامک خادم و مهسا وحدت و اعظم علی خوشت می‌آمد و عصرها می‌آمدی و می‌گفتی:«باباجی، بیا این سی دی آن خانم را که من دوست دارم بذار».

از خودم می‌پرسم اگر بودی آیا به من افتخار می‌کردی، یا این که اگر مانده بودی زندگیمان چه شکلی شده بود؟ من آمده بودم فرانسه یا پیش شما مانده بودم؟ اگر بودی چه قدر با باربد حرف داشتید و چه قدر از دیدن هر روزش کیف می‎کردی. اگر بودی مامان خیلی زودتر از این حرفها خانم دالووی را ترجمه کرده بود و می‎دانم ساعتها با هم سر هر کلمه و هر ویرگول سر و کله می‌زدید.

باباجی!  روزهای بدی است. سیامک پورزند خودش را از بالکن پرت کرد پایین، زنی بزرگ در تشییع جنازه پدرش کشته شد. روزهای سیاهی است باباجی، آن قدر سیاه که اگر حتی نیمی از آن را جایی خوانده بودم، فکر می‌کردم نویسنده بی‌ذوق و اهل اغراق است. مدام فکر می‌کنم اگر بودی چه می‌کردی، اصلا چه فکر می‌کردی، آیا اصلا امیدوار بودی؟ مطمئنم اگر بودی خیلی چیزها فرق می‌کرد. تو را هیچ کس نمی‌توانست ساکت کند. خشممان را کلمه می‌کردی، حضورت دلگرمی بود. مثل روزهای بعد از ۱۸ تیرماه ۷۸ که به کوی رفتی. یادداشت‌های آن روزت چه شدند؟

امروز دوشنبه است، ۱۶ خرداد ماه. صبح ساعت شش بود که رفتی به گمانم. آن روز هم دوشنبه بود. من می‌دانم روزهایی که از پس مرگ می‌آیند چه سنگینند و چگونه لحظاتش با ناباوری می‌گذرد و هر صبح، گویی همه چیز از صفر آغاز می‌شود؛ ناباوری‌ای که سالیان سال کش می‌آید. به باربد گفته بودی که اندوهش را سرچشمه کارش بکند. حتما کلمات تو بهتر بود، کلماتت را فراموش کرده‌ام. برای مبارزه با فراموشی است که می‌نویسم.

Posté par moquettepiquette à 23:49 - Commentaires [12] - Rétroliens [0] - Permalien [#]


Commentaires sur شانزدهم خرداد

عالی بود. روحش شاد

Posté par فرشته, 06 juin 2011 à 17:57

خانم گلشیری عزیز. این روزها کتاب "جن نامه" پدر عزیزتان را میخوانم و خیلی به یادشان بودم. انگار کتاب را با صدای خودشان در گوشم می شنیدم. امروز این یادداشت شما را در "گوگل ریدر" دیدم. در غم از دست دادم چنین انسانی با شما همدردم.

Posté par chakameh, 06 juin 2011 à 19:02

....koli gerye kardam! roheshoon shad o be omid e roozhaye behtar....

Posté par mahtab, 06 juin 2011 à 19:46

واژه‌هايت گواه‌ِ اين است كه مي‌گويم

تو خواب ما را

در بيداري مي‌بيني و ما كه نه

من

سيگار دود مي‌كنم و چرند مي‌نويسم.

غوطه‌ور در عشقي دردآلود و بي‌فرجام

شاهد روزهاي سخت و اميدهاي بي‌دوام

مرگ‌هاي پي در پي، حبسهاي مدام

خسته از تكرارِ جام و وام و دام

آرزومند روزهاي هنوز نيامده

سيگار ديگري مي‌افروزم و

به شاهِ سياه‌پوشان گوش مي‌كنم

آري تو خوابيده‌اي همچنان بيدار و من فقط

عقده گشايي مي‌كنم


زروان

16 خرداد 1390

Posté par زروان روح‌بخشان, 06 juin 2011 à 22:18

امروز دوبار این نوشته را خواندم و دوبار هق هق گریه سر دادم.

Posté par نوشا, 07 juin 2011 à 06:37

عالی بود

Posté par رضا, 07 juin 2011 à 13:19

دوست عزیز من به طور اتفاقی توانستم مطلبتان را بخوانم.در واقع خرداد ماه برای من هم خیلی مهم است با این تفاوت که سالروز میلاد پدرم در این ماه است.راستش من هم تمام این سوال ها را هر روز از خودم میپرسم.و این که پدرم اگر زنده بودو این روزها را می دید چه می کرد؟گاهی خوشحال میشوم که دیگر نیست تا ببیند این همه سیاهی را...می ترسم اگر بود و می دید بر باد رفتن تمام آرمان هایش رابیشتر عذاب می کشید..من خوشحالم که پدرانمان نیستند که بدی های این روزها را ببینند اگرچه برای ما نبودنشان دردناک تر است

Posté par leila, 08 juin 2011 à 12:23

خانم گلشیری عزیز، بدون شک پدر شما بیشترین سهم رو در بارور شدن ادبیات معاصر ایفا کرده. این روزهای خاکستری - و شاید سیاه - هم تمومی ندارن چون هنوز که هنوزه امثال پدر شما بین عموم جامعه ما غریبن. جامعه ای که مفاخر خودشو محدود کنه و از این موضوع دم بر نیاره سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.
ممنون که روز مارو ساختین با یاد اون مرد دوست داشتنی

Posté par امین, 08 juin 2011 à 13:56
we

با چشمان گریان دارم مینویسم بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان ندارند بیچاره مردمی که قهرمان انان گلشیریها نیستند
اما روزی فرا خواهند رسید که همه فرزندان میهن خود قهرمان باشند ان روز هروزش روز گلشیریها روز شاملوها روز فردوسی و حافظ و سعدی خواهد بود ان روز فهرمان همه سهراب ها و هاله ها خواهند بود
اسوده بخواب ندا که ملتی به تو وام دار هست

Posté par دوست, 08 juin 2011 à 14:02

ghazale aziz , man dar madreseye shekufeh moalleme zabane shoma boodam va chon be neveshtehaye pedaretan alagheh dashtam, yekbar be didane ishun raftam va ba ham chai khordim. man kolliyeye asare marhum pedaretun ra jamavari kardeham.ruheshan shad bad .man aknun sakene canada hastam.dustdare shoma . vahid imen v_imen@yahoo.ca

Posté par imen, 08 juin 2011 à 15:54

گلشیری بزرگ تا همیشه در قلب تمام علاقمندان به فرهنگ این دیار زنده و پاینده است

Posté par shahram, 08 juin 2011 à 16:14

چقدر خوب و دقیق توصیف کردید. احساسی بود که سه ساله باهاش زندگی می کنم... بعد از به کما رفتن و مرگ پدرم

Posté par Nil, 20 juin 2011 à 05:12
Poster un commentaire







Rétroliens

URL pour faire un rétrolien vers ce message :
http://www.canalblog.com/cf/fe/tb/?bid=640293&pid=21326224

Liens vers des weblogs qui référencent ce message :