28 juin 2011

تیر- دو

گاهی لغزیدن یک قطره عرق از پشت گردن خیلی چیزها را به یاد آدم می‌آورد. مثلا آن ساعت سه عصر مردادماه، اتوبان شهید بابایی، شیرین را، کسی را که دوستش می‌داشتم و او دوستم نداشت، هیچ کس را دوست نداشت و من نمی‌خواستم باور کنم. می‌خواستم آویزان بمانم به آن یقین که می‌شود کاری کرد، می‌شود برش گرداند. بلد نبودم طور دیگری روزهایم را سپری کنم. امروز فهمیدم که هشت سال از آن روزها می‌گذرد. لیلا، دخترِ شیرین هم دو سال دارد و من هنوز ندیده‌امش. می‌دانم که دوست‌داشتنی‌ترین است.
Posté par moquettepiquette à 17:35 - Commentaires [0] - Permalien [#]

25 juin 2011

تیر

حس آدمی رو دارم که باید بهش بگن: «خودتو جمع کن! لااقل به خاطر این بچه...» ولی خوب، بچه‌ای وجود نداره
Posté par moquettepiquette à 13:55 - Commentaires [0] - Permalien [#]