ایستاده‌بودم پشت چراغ قرمز. چند روز پشت سر هم بود که داشتم می‌دوییدم. یک لحظه گفتم حواست هست که این همه تصمیم مهم را داری تنهایی در زندگیت می‌گیری؟ غرور کسری از ثانیه هم دوام نیاورد.انگار خستگی بر سرم آوار شد. فکر کردم کاش می‌شد بایستم و ندوم، حتی به اندازه یک روز، و فکر نکنم، حتی برای یک شب، و ساعت چهار صبح از خواب نپرم و از خودم  نپرسم که چه شد.
 
همه دیوارهای خانه هم نباید سفید باشد. در اولین فرصت دیوارهای آشپزخانه را قرمز خواهم کرد. 
 
شب می‌خوابم و خواب می‌بینم که چگونه دارم در خانه درازمان در اکباتان راه می‌روم و از اتاقی به اتاق دیگر سرک می‌کشم. بعد از خواب می‌پرم و نگاه می‌کنم به پشتی سفید مبل تخت خواب شو و باز می‌خوابم و باز در اکباتانم و دارم به گلدان اتاقم آب می‌دهم.
 
دیروز رسیدم به ای‌میلی مال پنج سال پیش که فرستاده‌بودم برای آقای فیرزوی. برایش نوشته‌بودم که فضای آزمایشگاه دارد دیوانه‌ام می‌کند و احساس  می‌کنم مغزم دارد پوک می‌شود و دارم فکر می‌کنم دکترا را ول کنم و بروم دنبال کار دیگری. او هم نوشته یادت نرود که بنویسی تا تهران که می‌آیی به اندازه کافی مواد خام برای نوشتن داشته باشی و یادت نرود که هر روز بنویسی و یادت باشد که با نوشتن باید حالت بهتر شود و نباید احساس وظیفه بکنی.
 
یادم آمد که قرار بود بنویسم، یادم آمد که می‌شد راحت رفت تهران و برگشت و چندان سوالی از خود نپرسید. یادم آمد که حضور الف در زندگیم چه چیز عادی و دلنشینی بود، یادم آمد که دکترای مهندس شیمی می‌خواندم و 27 سالم بود.
 
میم می‌گفت و من امروز شنیدم که در تنهایی زندان، تویی که مدام در زندگی روزمره از روبرو شدن با ترسها و اضطرابهایت فرار می‌کنی مجبوری با تک‌تکشان مواجه شوی. لخت و عریان باید به ترس از دست دادن مادر و پدر و معشوق و به مرگ فکر کنی. 
 
آقای سناپور نوشته از ترس، و چه به موقع. داشتم راه می‌رفتم و با خودم کلنجار، با همه سناریوهای ممکن. پیاده رو را یک تکه بسته بودند و من رفتم در خیابان و با خودم فکر کردم باید رفت. بعد آمدم و خواندم از مستقیم نگاه کردن در چشمان ترس. کاری که تو کردی. کاری که ناممکن نیست. 
 
خوابت را می‌بینم، نشسته‌ای و داری با آی پد اینترنت گردی می‌کنی. حتی اگر آدرس ای میلی داشتی برایت ای میل می‌فرستادم. به جایی با اسم تو نامه می‌فرستادم. هر روز.