پریشب حدود ساعت یک داشتم برمی گشتم خانه. هوا حال خوبی داشت. نه خیلی گرم و نه خیلی خنک. داشتم آواز می خواندم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم تنهایی در خیابان آواز می خوانم و مدتها بود که دیگر برای خودم در خیابان نخوانده بودم. "با تو فراموشم می شه "، "با تو می رم از این کوچه".
 
فردایش باز حالم خوب بود.دیگر چه چیزی می توانستم بخواهم از زندگیم؟ تقریبا همه کسانی که دوستشان دارم در این شهر جمعند، کار خوب است، کمتر بی پولم، حالم خوش است، هوا هم بیشتر اوقات آفتابی است، کریستف دارد عروسی می کند و روی عکس کارت دعوتش، هم سلین و هم خودش دارند از ته دل می خندند. برایش نوشتم آرزو می کنم روزی من هم به اندازه تو خوشحال باشم. واقعا هم با فکر کردن به خوشحالیش حالم خوب می شود. گلهای پشت پنجره هم خیلی سرحالند و از دیدن شان دلم روشن می شود. دستهایی که آنها را کاشته، سبزند. خیلی سبز. دوباره حالم این قدر خوب است که دوست دارم تنهایی راه بروم و موزیک گوش کنم.
 
مری انگار قلبش را گذاشته کف دستش، انگار سینه اش را دریده و می شود با یک حرکت دست، قلبش را لمس کرد. وقتی که تنهاست گاهی در خیابان با خودش حرف می زند. می برمش که مامان و باربد و آزاده را ببیند. بعد می گوید چه خانواده زیبایی. دیشب ای میل زده که این خانواده توست؟ و لینک مقاله ای از لیبراسیون رو فرستاده. مال سال 1997، چند ماه بعد از قتلهای زنجیره ای. مصاحبه ای با باباست که از فشارها و سانسور می گوید. مری نوشته مال خیلی سال قبل است اما طنین اش هم چنان به گوش می رسد. فکر کنم خوش شانس ترین آدم جهانم که با کسی مثل مری دوستم. وقتی که می نشینیم روی ایوان روزنامه و من می گویم از آرزوهایم یا از قصه های مامان و بابا، برای این که عشق خودش و انریکو را قدر بداند و برایش بجنگد. گاهی حتی می توانم حرف نزنم. گاهی حتی دعوایم می کند که داری چرت می گویی، می گوید این خودزنی ها از فرهنگت می آید که عادتتان داده به عزاداری های بی دلیل. راست هم می گوید. 
 
به حال خوب یک سبکی هم اضافی شده. لنگر ذهنم به جای اشتباهی گیر کرده بود و حالا باز آزاد شده. کافی بود بدانم که کسی که زمانی دوستش داشتم می تواند با سمبل تهی مغزی و میانمایگی و بلاهت عشق بورزد. خود به خود همه چیز تمام شد. فرانسوی ها می گویند "به هیچ کاسته شد".
 
 جایی نه چندان دور هم کسی هست که می گوید دلش برای از خواب پریدن های یک باره من تنگ می شود وقتی با چشمهای گرد دور و برم را نگاه می کنم. 
 
وقتی کلاس آواز می رفتم بوریس لاوا و قبلش آنتوانتا می گفتند باید برای خوب خواندن از درون بخندی. من چند روز است که دارم از درون می خندم.