07 août 2013

اواسط مرداد

پریشب حدود ساعت یک داشتم برمی گشتم خانه. هوا حال خوبی داشت. نه خیلی گرم و نه خیلی خنک. داشتم آواز می خواندم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم تنهایی در خیابان آواز می خوانم و مدتها بود که دیگر برای خودم در خیابان نخوانده بودم. "با تو فراموشم می شه "، "با تو می رم از این کوچه".   فردایش باز حالم خوب بود.دیگر چه چیزی می توانستم بخواهم از زندگیم؟ تقریبا همه کسانی که دوستشان دارم در این شهر جمعند، کار خوب است، کمتر بی پولم، حالم خوش است، هوا هم بیشتر اوقات آفتابی است، کریستف دارد عروسی می کند و روی عکس کارت دعوتش، هم سلین و هم... [Lire la suite]
Posté par moquettepiquette à 12:17 - Commentaires [1] - Permalien [#]