ایستاده جلویم. قرار است دوباره کلاسهایش را راه بیاندازد. می دانم که دیگر نیست. می دانم که مرده، مدتهاست که مرده. صدایی در من فریاد می زند : "بگذار باشد. صدایش را نمی شنوی که چه قدر شفاف است؟ مرده است که مرده. اما ببین، اینجاست. جلوی تو. تویی که صدایش را فراموش کرده بودی."
نمی خواهم رویایم طولانی تر شود. نمی خواهم حضورش یادم بیاد. نمی خواهم حتی برای چند لحظه به این توهم تن بدهم که هست. باید بیدار شوم.
اولین بار است که در رویا به نبودنش آگاهم. گویی پذیرفته ام، بعد از چهارده سال، که دیگر نیست. پذیرفته ام که چنگ زدن به عشق هیچ مردی، تلاش برای زنده نگه داشتن خاطره عشق باهوش ترین و ظریف ترین و طنازترین آدمها هم او را به من باز نمی گرداند. حتی اگر بیاویزم و سعی کنم که "برای بار دوم از دستش ندهم"، عزیزی را که خاک کردی هرگز باز نمی گردد.
می گویم پذیرفته ام، شاید، برای این که امسال بعد از ده سال خواستم به امامزاده طاهر بروم. امسال برای اولین بار گریه کردم. منی که حتی روز خاکسپاری اشکی نداشتم. امامزاده طاهر قسمت بزرگی از من است، حتی قبل از این که بابا را آنجا خاک کنیم. جایی که خودش بر خاکش زانو زد، انگشتی بر خاک و دستی بر پیشانی، نشست و شانه هایش از هق هق لرزید. دستم را همان جا می گذارم که پانزده سال قبل تو انگشتانت را گذاشتی.
سنگ بابا دیگر نام ندارد. برنزی که امضا و اسمش روی آن کنده شده بود، کنده اند و با خود برده اند. برای نازنین پ. می نویسم که کسی قبل از من هر سه قبر را شسته بود. هر سه ی این قبرهای کنار هم را.