Canalblog Tous les blogs
Suivre ce blog Administration + Créer mon blog
MENU
Ailleurs
Publicité
Publicité
Archives
Publicité
7 août 2013

اواسط مرداد

پریشب حدود ساعت یک داشتم برمی گشتم خانه. هوا حال خوبی داشت. نه خیلی گرم و نه خیلی خنک. داشتم آواز می خواندم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم تنهایی در خیابان آواز می خوانم و مدتها بود که دیگر برای خودم در خیابان نخوانده بودم. "با تو فراموشم می شه "،...
Publicité
19 mai 2013

اردیبهشت و ترس

ایستاده بودم پشت چراغ قرمز. چند روز پشت سر هم بود که داشتم می دوییدم. یک لحظه گفتم حواست هست که این همه تصمیم مهم را داری تنهایی در زندگیت می گیری؟ غرور کسری از ثانیه هم دوام نیاورد.انگار خستگی بر سرم آوار شد. فکر کردم کاش می شد بایستم و ندوم، حتی به...
27 mai 2013

خرداد

هفت دست کفش آهنین پاره کن، بعد اگر حرفی مانده بود می شنوم. من گفته بودم و من نشنیدم. تای عزیزم وقتی از عشقش جدا شد، دوچرخه اش را برداشت. می خواست آن قدر دور برود تا دیگر جانی برایش نماند که به روزهای سرد فکر کند که به هم پشت می کردند و می خوابیدند. تای...
26 août 2010

پایان اوت

رسیده ایم آمستردام. باید کسی می آمده دنبالمان و نیامده. مامان کارت تلفن می خرد و بعد شماره را برای بابا می گیرد تا حرف بزند. کسی گوشی را بر نمی دارد. راه می افتیم و نمی دانیم کجا باید برویم. مامان می گوید: بیا دوباره زنگ بزنیم. کارت تلفن نیست. بابا یادش...
9 janvier 2013

تهران-کوچه عطارد

نشستم جلوی چند نفر و دارم می گم بابای دوست عزیزم مرد. حالا بیدار شدم و دارم با صدا گریه می کنم. آشپزخونه اون طبقه چهار الان چه وضعی داره؟ اون فنجونای قهوه ترک چی؟ دل کوچیک و لرزون تو چی؟ باورم نمی شه دیگه صداشو نمی شنوم. این دفعه که بیام باز براتون پنیر...
Publicité
30 mars 2011

سی

ده دقیقه تا سی سالگی من در پاریس مونده. می نویسم که بگم خوشحالم از جایی که ایستادم. می نویسم که یادم نره در آستانه سی سالگی خوشحال بودم، که این ده سال کارهای زیادی کردم. درد کشیدم، از ته دل خندیدم، عاشق شدم، گریه کردم، از دست دادم و بدست آوردم. وقتی به...
26 mai 2012

خرداد

من آدم کولی نیستم. تا بشه هم ازحرف زدن فراریم، از ترس این که وضعیت رو پیچیده تر کنه. اما گفتم بنویسم چون دیشب یه خواب عجیبی دیدم که تو هم توش بودی. ولی می دونی عجیبیش این بود که عین واقعیت بود، یعنی هیچ مولفه ای از رویا نداشت. آدما بودن کنار هم، عشقای...
25 septembre 2011

پاییز

نشستم در میدانِ کنار کانال. اولین عصر پاییزی در پاریس، اما گویی تابستان آمده تا نفس آخرش را بکشد و بعد برود. دو مرد و یک زن با چهار بچه نزدیک ما نشسته اند و بچه های طلایی شان از سر و کله هم بالا می روند. من همه را نگاه می کنم. بعد سر و کله شهردار پاریس...
28 juin 2011

تیر- دو

گاهی لغزیدن یک قطره عرق از پشت گردن خیلی چیزها را به یاد آدم می آورد. مثلا آن ساعت سه عصر مردادماه، اتوبان شهید بابایی، شیرین را، کسی را که دوستش می داشتم و او دوستم نداشت، هیچ کس را دوست نداشت و من نمی خواستم باور کنم. می خواستم آویزان بمانم به آن یقین...
6 décembre 2011

سینما پارادیزو- آذر

عزیزم، سینما پارادیزو یادت هست که دو روایت داشت؛ یکی کوتاه شده بود برای فستیوالی جایی که یادم نیست. اول اون کوتاه شده رو دیدیم که زیرنویس انگلیسی داشت. بعدش نسخه ی کامل گیرمان آمد که زیرنویس نداشت و به ایتالیایی بود و نشستیم آن را هم تماشا کردیم. این...
31 mai 2013

خرداد تلخ

خواب می بینم در یک خانه ام کنار دریا. وقتی از پنجره طبقه بالا بیرون را نگاه می کنم. دیگر آب تا کمی پایین تر از پنجره رسیده. می روم روی شیروانی و آب را نگاه می کنم. ایستاده است آنجا و دارد مثل من آب را نگاه می کند. می پرم توی آب و کمی شنا می کنم. باز برگشته...
2 février 2013

فوریه

خواب می بینم دارم رانندگی می کنم و رانندگی اضطراب آور در خیابان های تهران برایم راحت ترین کار دنیاست. حتی جایی ویراژهای عجیبی می دهم، اما خیالم راحت است که هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. گله گله ابر در آسمان تمیز و گاهی اشعه خورشید و من با خودم فکر می کنم...
11 janvier 2013

دی

یک بار می نویسم از روزهایی که برای تو زندگی بود و برای من صدا و چند خط ای میل. یک بار می نویسم از کابوسی که دوباره شروع شد. می نویسم که باز از پله برقی های بلند ترسیدم. می نویسم که هر شب خواب دیوارهای نمور و کثیف و شیشه خرده و آشغال روی زمین دیدم و اضطراب...
28 mars 2013

فروردین

آزاده، من به تو که فکر می کنم و به کاری که می کنی قلبم فشرده می شود. هر بار که عکسهایت را می بینم با خودم می گویم مگر می شود؟ مگر می شود تا به این حد عمق وجود کسی را تکان داد؟ من اما هر بار می لرزم. وقتی بهت می گویم که حواست هست چه کار بزرگی کرده ای،...
25 mai 2011

خرداد

تیب اس ام اس داده که « دلمون برات تنگه! امروز کسی نیست که بخندونتمون...» جوابشو ندادم. من وا دادم. اسمش همینه. امروز چند خرداده؟ چهارم؟ به هر حال. چند روزه که این بی حس و حالی توی تنمه، بیرون برو هم نیست. امروز از رختخواب در نیومدم. فقط خوابیدم و همین....
23 juillet 2010

ژوئیه

ن. می گه دنیا سفید، سیاه تر از اون چیزیه که خواستن به ما یاد بدن. نشستیم روی پله های کانال سن مارتن، داریم قهوه می خوریم. با خودم می گم اینه فرق یه دوست قدیمی با خیلی مدل های دیگش. این که اون روز کذایی از جلوی بیمارستان که راه افتادیم سمت قبرستون تمام...
30 mai 2010

سی

ماه خرداد ماه عجیبی یه، از خیلی سال پیش. امسال دهمین سالگرده و این عدد کار عجیبی می کنه با من، حتی اگه مدام هم تکرار کنم که آخه مگه چه تفاوتی هست با سالهای دیگه. سوال سختی نیست. تفاوتش یه دختر نوزده ساله است و یه دختر بیست و نه ساله. حسی ندارم نسبت به...
25 mars 2011

بهار

بهار
درخته باز شکوفه کرده؛ شکوفه های صورتی پررنگ. منتظرم دخترک همسایه دوباره بیاد بشینه روی سقف تا این بار با دوربین هدیه سی سالگیم ازش عکس بگیرم
16 octobre 2013

مهر

یک خط عمودی یک خط افقی هر دو آبی بعد از سه دقیقه هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود
3 mai 2013

اردیبهشت

یادم نره که خوشحالم، که یکی برام شله زرد درست کرده بود و حرفای جالب زدیم. یادم نره که یکی دیگه کوچکترین تماسش پر از محبته و حالم رو خوش کرد. یادم نره که دو دوست خوب دارن می یان نزدیک، یادم نره که بهار بود و حال من خوب.
12 octobre 2010

مهر- دو

یک سنگ دستم بود، هنوزم هست، دارم می مالم به دیوار. هر روز. هر روز هم یک شکل و یک رنگ می شه با هر خراش. سنگه هنوز هست. منم هنوز می کشمش به دیوار
17 novembre 2012

آبان

و فاصله تجربه ئی بیهوده ست
18 octobre 2012

مهر- سه

اس ام اس زده: نشستم توی قطار و دارم بهت فکر می کنم. Hang in there, you're doing great!
21 août 2012

آخرین روز مرداد

خشونت بودن یک آدم و بعد نبودنش زیاد است. صدای قدم روی پله و بعد دستی که آرام به در ضربه می زند و بعد نبودنش، به مرگ پهلو می زند.
18 mai 2011

نزدیک خرداد

نمی دونم با این سرگشتگی این روزهام چه کار کنم. واقعا نمی دونم
Publicité
<< < 1 2 3 > >>